شمارنده

توبه جوان گناهکار در شب عاشورا از زبان استاد دانشمند+کلیپ صوتی

  • نویسنده : [ مـحـمـد ]
  • تاریخ: [ 19 / 11 / 1393 ]
  • نظرات [ ]

این داستان پند آموز از استاد دانشمند هست هم کلیپ صوتی داره هم متن ، اما به هر حال کسانی که دوست ندارند کلیپ رو دانلود کنند می تونن متن زیر را بخونن عین کلیپ صوتی هست ولی توصیه من اینه که کلیپ صوتی استاد دانشمند را دانلود کنید این داستان واقعا زیباست حتما یا بخونید یا کلیپ صوتی را گوش دهید...

متن کلیپ صوتی:

درد دل یک جوان ایرانی يه خونه مجردي با رفيقامون درست کرده بوديم، اونجا شده بود خونه گناه و معصيت...دیگه توضیحش باخودتون.... شب عاشورا بودهرچي زنگ زدم به رفيقام، هيچکدوم در دسترس نبودند نه نماز، نه هیئت، نه پیراهن مشکی هيچي ميگفتم اينارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه ماشينو برداشتم برم يه سرکي، چي بهش ميگن؟ گشتي بزنم تو راه که ميرفتم يه خانمي را ديدم، خانم چادري وسنگینی بود کنارخیابون منتظر تاکسی بود...(ادامه مطلب)



[ بازدید : 7439 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


داستان اصحاب کهف و محل غار کهف

  • نویسنده : [ مـحـمـد ]
  • تاریخ: [ 27 / 8 / 1393 ]
  • نظرات [ ]

داستان اصحاب کهف


غار کهف

سؤال كافران از سه چيز

روايت شده: قبل از هجرت، نمايندگان كفار قريش در مكه به مدينه سفر كردند و از دانشمندان يهود در مورد مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استمداد نمودند، دانشمندان يهود به آن‏ها گفتند: سه سؤال از محمد صلى الله عليه و آله و سلم بپرسيد، اگر پاسخ شما را داد، او پيامبر و رسول است وگرنه، به دروغ ادعاى پيامبرى می كند، و با او هر گونه كه صلاح می دانيد مبارزه كنيد. اين سؤال‏ها عبارتند از:

1 - در مورد اصحاب كهف بپرسيد كه سرگذشت آن‏ها چيست؟

2 - از ماجراى ذوالقرنين كه بر مشرق و مغرب دست يافت بپرسيد.

3 - از روح بپرسيد كه چيست؟

و طبق روايتى، گفتند: اگر محمد صلى الله عليه و آله و سلم به دو سؤال نخست پاسخ داد و در مورد روح پاسخ نداد، او پيامبر است.

نمايندگان قريش به مكه بازگشتند، و ماجرا را به كفار قريش گفتند، آن‏ها به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفته و اين سه سؤال را مطرح كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آن‏ها فرمود: پاسخ شما را می دهم، ولى ان شاءالله نگفت، كافران رفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پانزده شب منتظر وحى الهى بود، ولى جبرئيل نيامد، (بقیه در ادامه مطلب)


[ بازدید : 2741 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


یک داستان(عشق به خدا)

  • نویسنده : [ مـحـمـد ]
  • تاریخ: [ 28 / 6 / 1393 ]
  • نظرات [ ]

داستان عشق به خدا

در کنار شهری خارکنی زندگی می‌کرد که فقر و فاقه او را به شدت محاصره کرده بود. روزها در بیابان گرم، همراه با زحمت فراوان و بی‌دریغ مشغول خارکنی بوده و پس از به دست آوردن مقداری خار، آن را به پشت خود بار نموده به شهر می‌آورد و به قیمت کمی می‌فروخت. روزی در ضمن کار صدای دور شو، کور شو، شنید، جمعیتی را با آرایش فوق العاده در حرکت دید، برای تماشا به کناری ایستاده دختر زیبای امیر شهر به شکار می‌رفت، و آن دستگاه با عظمت از آن او بود. در این حین چشم جوان خارکن به جمال خیره کننده‎ی او افتاد و به قول معروف دل و دین یکجا در برابر زیبایی خیره کننده او سودا کرد...(بقیه در ادامه مطلب)


[ بازدید : 574 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


شب اول قبر به روایت یک دختر

  • نویسنده : [ مـحـمـد ]
  • تاریخ: [ 23 / 6 / 1393 ]
  • نظرات [ ]

شب اول قبر

به گزارش مشرق، آتی نوشت: علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:
در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.
این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.
هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند(بقیه در ادامه مطلب)


[ بازدید : 2924 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]


مکالمه مرد روستایی با تلفن بیمارستان!

  • نویسنده : [ مـحـمـد ]
  • تاریخ: [ 22 / 6 / 1393 ]
  • نظرات [ ]

این داستان رو اون آقایانی بخوانند که هیچ ارزشی به همسرشان قائل نیستند در صورتی که همسرانشان بیشتر از خودشان برای بقای کانون خانواده تلاش می کنند و بدون همسر هیچی نیستند

داستان زیبا و پند آموز

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو بود. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و ...(بقیه در ادامه مطلب)


[ بازدید : 444 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


داستان های پند آموز (1)

  • نویسنده : [ مـحـمـد ]
  • تاریخ: [ 22 / 6 / 1393 ]
  • نظرات [ ]

داستان پند آموز

داستان جالب بهلول و شکستن سر استاد

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید : من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک اینکه می گوید :خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.
دوم می گوید :خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.
سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد(ادامه مطلب)


[ بازدید : 435 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


داستانهایی از رویارویی پیامبران با شیطان ملعون

  • نویسنده : [ مـحـمـد ]
  • تاریخ: [ 16 / 6 / 1393 ]
  • نظرات [ ]

داستان های پند آموز

شیطان و حضرت ایوب
شخصي از امام صادق(ع) پرسيد: بلايي که دامنگير ايوب شد براي چه بود؟ حضرت در پاسخ او چنين فرمود:
بلايي که بر ايوب وارد شد به خاطر کفران نعمت نبود بلکه به خاطر شکر نعمت بود که ابليس بر او حسد برد و به پيشگاه خدا عرضه داشت که اگر او اين همه شکر نعمت تو را به جا آورد به خاطر زندگي وسيع و مرفهي است که به او داده اي، و اگر مواهب دنيا را از او بگيري هرگز شکر تو را به جا نخواهد آورد، مرا بر دنياي او مسلط کن تا حقيقت گفته ام معلوم شود. خداوند براي اينکه اين ماجرا سندي براي همه رهروان راه حق باشد، به شيطان اين اجازه را داد.
او آمد و اموال و فرزندان ايوب را يکي پس از ديگري از ميان برداشت، ولي اين حوادث دردناک نه تنها از شکر ايوب نکاست بلکه شکر او افزون شد. سرانجام شيطان از خدا خواست بر زراعت و گوسفندان او مسلط شود، اين اجازه هم به او داده شد (و تمامي آن زراعت را آتش زد و گوسفندان را از بين برد) ولي باز هم حمد و شکر ايوب افزون شد. سرانجام شيطان از خدا خواست که بر بدن ايوب مسلّط گردد و سبب بيماري شديد او شود، و اين چنين شد، به طوري که از شدت بيماري و جراحت قادر به حرکت نبود، بي آنکه کمترين خللي در عقل و درک او پيدا شود.
بالاخره جمعي از رهبانها به ديدن او آمدند و گفتند: بگو ببينيم تو چه گناه بزرگي کرده اي که اين چنين مبتلا شده اي؟ و به اين ترتيب شماتت ديگران آغاز شد و اين امر بر ايوب گران آمد. ايوب گفت: به عزت پروردگارم سوگند که من هيچ لقمه غذايي نخوردم مگر اينکه يتيم و ضعيفي بر سر سفره با من نشسته، و هيچ طاعت الهي پيش نيامده مگر اين که سخت ترين آن را انتخاب نمودم.
در اين هنگام که ايوب از عهده تمامي امتحانات در مقام شکيبايي و شکرگزاري برآمده بود زبان به مناجات و دعا گشود و حل مشکلات خود را با تعبيري مؤدبانه و خالي از هر گونه شکايت از خدا خواست، و درهاي رحمت الهي گشوده شد و مشکلات به سرعت برطرف گشت و نعمت هاي الهي افزون تر از آنچه بود به او رو آورد.(8) بقیه داستانها در ادامه مطلب


[ بازدید : 1755 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ماجرای شیعه شدن یک وهابی خوزستانی

  • نویسنده : [ مـحـمـد ]
  • تاریخ: [ 24 / 6 / 1393 ]
  • نظرات [ ]

افکار وهابیت:تخریب مکان های مقدس = تخریب شیعیان

داستان وهابی شیعه شده

این ماجرا واقعا زیبا و خواندنی می باشد توصیه می کنم اگر وقت دارید بخوانید

ادامه مطلب


[ بازدید : 375 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]



ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ افزایش فالوور اینستاگرام ثبت برند مجله اینترنتی دلنا
بستن تبلیغات [X]